باران می شوم

بر برهوت نگاهی

که دیدن را از یاد برده...

........................................

از هر چه غم است گشته بودم آزاد

فریاد از این دامِ زمانه فریاد

ناگاه کمین گشود از مشرقِ دل

یلدای سیاهِ گیسوانت در باد

.......................................

چو نی می نالم از داغ جدایی

دریغا ای نسیمِ آشنایی

چنان گشتم غبار آلودِ غربت

که نشناسم که خود بودم کجایی

.......................................

زخمی کهنه در دل دارم

سایۀ رنجی بی پایان

دلخوشم به مرهم نوازش دستانت

اما تو ...

تا زخمی نو بر دل نزنی

دستی بر زخم کهنه ام نمی کشی!

............................................

درختِ اقاقیا را دوست دارد

کسی که از درخت سرو متنفر است

غوغا بر سر سرو است و اقاقیا

بر سر اختیار

نه درخت

تو خودِ درختی

خودِ دوست داشتن

و دوست داشتن

جبر است.

.......................................

مثل یک پلاک زخمی ام

خسته از 

تیر و ترکش و باروت

سال ها ...

در حسرت تو

تکرار می شوم!

................................................

باران که می بارد

زمان و مکان در هم می آمیزند

در جریان مرموز و سیّال هوا

کسی چه می داند

که قطره های این باران

هر کدام در چه هنگام

و از کدامین دریا برخواسته اند؟

رازیست باران!

........................................

در من ...

امتداد گیسوانت می بارد ،

بدون هیچ ابر و بارانی!

..................................................

می باز خورم ولیک مستی نکنم

الا به قدح دراز دستی نکنم

دانی غرضم ز می پرستی چه بود؟

تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم

....................................................

هر گربه برای خویش شیری شده است!

هر بندۀ ناچیز ، امیری شده است!

این پروانه رفیق گلها بوده

که طعمۀ عنکبوت پیری شده است!

..................................................

از گرگ و میش ...

فقط گرگ مانده است.

............................................

شاعران ،

سایۀ خدایند ،

خلق جدید که می کنند.

...............................................

تو همیشه با منی

در میان تار و پود جان و تن

لژنشین قلب من!

......................................

من خسته ام و به فکر خواب افتادم

غرقم به گناه و در سراب افتادم

ای مرگ بیا قدم به چشمم بگذار

امروز که من از تب و تاب افتادم

.........................................

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی:

تعطیل است!

و بچسبانی پشت شیشۀ افکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سر بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشۀ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند!

...................................................

بسیاری ، عاشق

بسیاری ، معشوق

عاشق و معشوق ،

انگشت شماری.

.................................................

خاکسترها ...

رو به خاموشی

صندلی دوست

پر می شود با مهتاب.

............................................

این روزها آنقدر تنهایم

که آغوشم تار عنکبوت بسته

هر روز

چشمانم را واکس می زنم

شاید برق نگاهم کسی را بگیرد.

..................................

در فراق یار

بیقراری

عین صبر است.

......................................

آرام تر از برگ در پاییز رفتند

با جامه ای خونین غرور آمیز رفتند

دیگر رها شد جانشان از بی کسی ها

از شوق دیدار کسی لبریز رفتند

....................................

آدم های دیار من

پاییز را دوست دارند

پاییز ...

زمستانی است که تب کرده

تابستانی است که لرز کرده

بغضی است که رسوب کرده

حرفی است که سکوت کرده

من ...

سکوت رسوب کرده

در تب و لرز پاییز را می پرستم

پاییز ...

عروس تمام فصل های زندگی است

یادم باشد

پاییز که رسید

له نکنم

برگ هایی را که روزی هزاران بار

نفس ارزانی ام می کردند.

.................................................

در کار جهان کسی که اندیشه کند

در هر دو جهان بی خردی پیشه کند

از شیشه فرو ریز می دیوانه

تا عقل مرا چو دیو در شیشه کند

.............................................

گرگ ها خورشید را خورده اند

و لاشۀ سرخی را

که گوشۀ آسمان افتاده

کم کم به پشت کوه ها خواهند کشید.

............................................

باید باور کنیم

تنهایی ...

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست ،

روزهای خسته ای ...

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سال هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است

تازه ...

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

........................................

گرداورنده: موسی.ب